تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٠ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده گل : A I D A

* درِ خانه ی کسی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه میبرد.

گفتند چرا در مسجد برکنده ای؟ گفت: درِ خانه من دزدیده اند و خداوند این در،

دزد را میشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.چشمک

*****************

* شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست که مردم در زمان خلفا دعوی خدائی

و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟

گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.لبخند

*****************

* درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود

گفت: نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمک. گفت: نیست.

گفت: کوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت کجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است.

گفت: چنین که من حال خانه ی شما می بینم، ۱۰خویشاوند دیگر می باید به تعزیت شما آیند.یول

*****************

* خراسانی به نردبان در باغ دیگری میرفت تا میوه بدزدد

 

خداوند باغ برسید و گفت: در باغ من چکار داری؟ گفت: نردبان می فروشم.

گفت: نردبان در باغ من می فروشی؟ گفت: نردبان از آن من است، هر کجا که خواستم میفروشم.خوشمزه

*****************

*ظریفی مرغی بریان در سفره ی بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمیخورد.

گفت: عمر این مرغ بریان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.نیشخند

*****************

*شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید که معجزه ات چیست؟

گفت: معجزه ام این که هرچه در دل شما میگذرد مرا معلوم است.

چنانکه اکنون در دل همه میگذرد که من دروغ می گویم.لبخند

منبع:طنز ایران



  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای


  • نمایش وضعیت در یاهو

    
  • انجمن


  • ساعت فلش

    
  • انجمن


  • برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


    دریافت كد گالری عكس در وب

    
  • انجمن
  • 
  • انجمن
  • 
  • انجمن
  • عشق سنج آنلاین

    Google

    در اين وبلاگ
    در كل اينترنت
    
  • انجمن
  • اوقات شرعی

    تماس با ما
    
  • انجمن
  • کد نمایش آب و هوا

    کد نمایش آب و هوا

  • ابزار صلوات
  • 
  • انجمن